از ایران که دور می شی، کم کمک بعضی کلمات معناشون عوض می شه… عوض که نه، پررنگ یا کم رنگ می شن
از ایران که دور می شی، تازه می فهمی که دوست، که دوستی، عجب حکایتیه! چه خوبش، چه بدش
از ایران که دور می شی، اگر تونستی دوست خوبی پیدا کنی، تازه دوزاریت می افته که چه جور دو دستی باید نگه اش داری
از ایران که دور می شی، اگر قرار شد یه دوست خوب ازت دور بشه، تازه حالیت می شه که چقدر از دوری اش دلت می گیره
از ایران دور باشی یا نباشی، وقتی یه قطعه گم شده همیشه در حال خمیازه ناراضی غرغرو، که دیر پیداش کردی، زود می خواد بذاره بره تازه می فهمی که شاید دور و وری ها راست می گن، باید بخوریش که نتونه بره…!!! اما وقتی می دونی از ایران دوری که هر کسی هر جا می خواد بره، دیگه نمی تونی قطعه گم شده رو ببلعی که از پیشت نره. حالا فقط باید براش دعا کرد که اون معده همیشه گرسنه اش، یه جورایی سیر بشه، بقیه کارا خود به خود درست می شه
از Neyda




