و ما آدمها…
موجودات جالبي هستيم، شايد تنها برتري ما نسبت به بقيه موجودات اينه كه صاحب عقل هستيم، تجزيه تحليل ميكنيم، و تصميم ميگيريم که البته چیز کمی هم نیست!
ولي وقتي به خودمون دقيق تر نگاه كنيم ميبينم اين چيزهاي منطقي نيست كه عقل ما قبولش ميكنه، چيزهايي رو عقلمون قبول ميكنه كه فكر كنه منشا خوب و درستي داشته… (البته هميشه استثنا هم وجود داره)
مثلا معمولا به درستي حرف كسي كه قبولش داريم كمتر شك ميكنيم و يا حرف كسي رو كه قبولش نداريم رو به سختي پذيرا هستيم يا در واقع زحمت اين رو كه در مورد درستيش تحقيق كنيم به خودمون نميديم و …
البته جالبتر اينه كه كم و بيش همه ما به اين مسئاله آگاه هستيم ولي با اين حال در مواقعي كه با اين مسئاله روبرو ميشيم شروع ميكنيم خودمون را قانع كردن كه دليل كافي براي افكار و اعمالمون وجود داره كه نسبتا هم منطقيه و ياجالبتر اينكه به خودمون ميقبولونيم كه مغز ما را به هر جايي راه نيست پس بايد بعضي جاها بهش توجه نكرد يا بهش متوصل نشد، يا هر روايتي كه هر كدوم از ما در مواقعي درست ميكنيم تا از زير حكومت عقل شانه خالي كنيم غافل از اينكه تمام همين استدلال ها در مرحله اول توسط همون عقلي درست شده كه دلمون ميخواد به درستيش شك كنيم…( خودم هم نفهميدم چي گفتم، هركي فهميد به من هم بگه! )
خلاصه چراهايي كه نبايد به جواب برسن چون در غير اينصورت امكان داره چيزهايي را كه دوست داريم رو به نحوي از دست بديم يا مجبور به قبول كردن چيزي بشيم كه خيلي خوشمون نمياد.
اين مسئاله به صورت خيلي پر رنگ تر تو ايران و بين ما ايراني ها ديده ميشه تا جايي كه ميبينيم اختلاف بين نظرات مختلف تبديل ميشه به اختلاف بين انسانهاي حامي اون نظرات و بعد وقتي اختلاف بين افراد به وجود اومد ديگه فرقي نميكنه چقدر نظر طرفين درسته چيزي كه مهم ميشه اينه كه ما همديگر رو قبول نداريم پس نظرات همديگر رو قبول نميكنيم، شايد نظر هر دو طرف درست باشه يا برعكس غلط باشه…
ممكنه بسياري با اين نظر من مخالف باشن البته من هم رو درستيش اصرار ندارم! ولي اگه يه نگاه به دور خودمون بندازيم مردم، روزنامه ها، تلويزيون و در كل رسانه ها ميبينيم كه تا حدي اين نظر درسته؛ بيشتر از اينكه اختلاف بين نظرات مختلف باشه بين آدمهاي دارنده اون نظراته؛ انگاری فراموش کردیم که مهم این نظرات هستند نه افرادی که ازشون خوشمون میاد یا برعکس بدمون میاد.
من نمیدونم مشكل چیه؟ کجا رو داریم اشتباه ميكنيم، به نظر ميرسه نميخوايم از خيال راحتي كه درش قرار داريم بيرون بيايم، حتي اگه به نظر موقتي باشه، ظاهرا به يه دليلي تنبل شديم شايد در گذر تاريخ، به هر حال راحتيه سهل الوصول و سريع براي ما مهم شده (اينها نظرات منه) و همه اینها باعث یه اتفاق بدتر شده:
بدیهیات
و این یعنی که به یک دلیلی بعضی چیزها را در گذر زمان به مجموعه بدیهیاتمون اضافه کردیم مثل 2×2=4 که خیلی هم چیز خطرناکی نیست، ولی به همین مثال دقت کنید، فقط تصور کنید این مثال غلط باشه اون موقع هرچیزی که بر این اساس استوار شده بهم میریزه و خودتون عمق فاجعه رو تصور کنید(مثلا تمام ماهواره ها میفتن زمین!)
فکر کردن دوباره به این بدیهیات بوده که همیشه در طول تاریخ باعث حرکت ها و دستاوردهای بزرگ شده، مثل گالیله، مثل فروید، مثل اینشتین و خیلی های دیگه… هرکدوم به بدیهیات زمان خودشون شک کردن و دنیا و خودمون رو به طور منطقی تری به ما نشون دادند و البته یادمون نره که همه اینها بدیهیات جدیدی رو برامون تعربف کردن…
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه مناسباتش توسط دیگران تعریف شده، حتی نحوه فکر کردنمون و هر از چند گاهی میفهمیم که یه چیزی غلطه … که ایکاش از اول به خیلی از بدیهیات شک میکردیم، شک میکردیم به اینکه داریم منطقی فکر میکنیم، شک میکردیم به اینکه خوبی و بدی مطلق هستند یا نسبی، خدایی وجود داره یا نه، ما موجودات توانایی هستیم یا برعکس و …
بیاید خودمون در مورد زندگیمون تصمیم بگیریم نه دیگران؛
نه دوستان، نه دانشمندان، نه والدین، نه پیامبران، نه حتی خدا؛ فقط خودمون حتی اگه اشتباه کنیم؛ من فکر میکنم میارزه، البته شما هم بهش فکر کنید…





