<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: when rape is inevitable</title>
	<atom:link href="http://roozha.wordpress.com/2007/10/05/when-rape-is-inevitable/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://roozha.wordpress.com/2007/10/05/when-rape-is-inevitable/</link>
	<description>نمی دانم چه میخواهم بگویم</description>
	<lastBuildDate>Wed, 24 Jun 2009 17:25:54 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: hamed</title>
		<link>http://roozha.wordpress.com/2007/10/05/when-rape-is-inevitable/#comment-32</link>
		<dc:creator>hamed</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Oct 2007 22:50:09 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://roozha.wordpress.com/2007/10/05/when-rape-is-inevitable/#comment-32</guid>
		<description>.....ناتاناییل! آنگاه که کتابم را خواندی به دورش افکن و بیرون رو.دلم میخواهد که این کتاب شوق خروج را در تو برانگیزد-خروج از هرجا که باشد،از شهرت،از خانواده ات،از اتاقت،از اندیشه ات...
تردید بر سر دوراهیها،تمامی عمر ما را به سرگشتگی دچار ساخته.چه بگویمت؟چون بیندیشی،هر انتخابی هولناک است،ونیز حریتی که انسان را به هیچ وظیفه ای راهبری نکند.-این راه را باید در سرزمینی انتخاب کرد که از هیچ سو شناخته نیست،و در آن هر کس کشفی میکند،ونیک متذکر باش که همان کشف را جز برای خویشتن نمیکند،...بطریقی که مشکوک ترین آثار در ناشناس ترین نقاط آفریقا کمتر از آن مشکوک است...
تو آن مجاهدتی را که ما برای علاقه یافتن بحیات باید بکار بندیم هرگز درنخواهی یافت.اما اکنون که زندگی ما را بخود علاقمند ساخته،علاقه ما به حیات همچون علاقه به هر چیز دیگر با دلباختگی خواهد بود...
-اندیشه «لیاقت» را در خود از میان بردن ،این است مانع بزرگ روح.
بهرکجا بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمیتوانی کرد.منالک میگفت :خدا همان است که ّپیش روی ماست.
ناتاناییل، ای کاش «اهمیت » در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری.
هر معرفت «واضحی » که تو در وجود خود داری،تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند.چرا اینقدر برای آن ارزش قايلی؟
در امیال نفعی موجود است و نیز در اشباع امیال.زیرا که میل از اشباع 
افزایش یافته است.زیرا ،حقیقت را میگویم ،ناتاناییل،هر آرزویی بیش از تصاحب مورد آرزو مرا مستغنی ساخته است.علاقه هیچوقت،ناتاناییل،-عشق.
باید عمل کرد بی آنکه «حکمی» در خوب و بد اعمال کرد.و باید دوست داشت و اضطرابی به خود راه نداد که خوب است یا بد.
ناتاناییل ،من شوق را به تو خواهم آموخت.اندوه ،چیزی جز شور و حرارتی فرو افتاده نیست.اعمال ما به ما وابسته است ؛همچنانکه درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ،ما را میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است.ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید،...برای من «خواندن» اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست؛میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.
ای زیبایی عاشقانه زمین، گلر یزان ظاهر تو بس عالی است!
ای منظره ها که میل و آرزوی من در شما نفوذ یافته! ای سرزمین های دلباز، که جستجوی من گرد شما میگردد ؛ گذرگاه های پاپیروس که بر روی آب بسته اید،نی ها ی خم شده بر روی رود،مدخل فضاهای بیدرخت جنگل؛ظهور جلگه از شکاف شاخ وبرگ ها و ظهور و وعده بیکران.
مسلمأ ، میخواستم هر خنده ای را که بر لبی میبینم ببوسم و هر خونی را که بر گونه ای و هر اشکی را که در چشمی میبینم بنوشم.و به گوشت هر میوه ای که شاخه ای بسویم دراز میکند دندان فرو برم.
در هر مسافر خانه ای نوعی گرسنگی بسراغم میآید؛و در برابر هر چشمه ای عطشی-عطشی خاص در برابر هر یک....
«اینهمه به من نگویید که خوشبختی خود را مرهون حوادثم.مسلمأ پیش آمدها با من همراهی کرده اند، ولی من آنها را بکار نگرقته ام.
گمان مبرید خوشبختی من بدستیاری غنا فراهم شده است....
خوشبختی من از سر شور و حرارت است.
روزهایی را بخاطر دارم که فقط تکرار دو و دو باز هم میشود چهار - و یا  
تنها دیدن دستم که بر روی میز بود ، - مرا سرشار از سعادتی «کامل» و ازلی میساخت.من بی اندک تفاوتی یا تمییزی همه چیز را از صمیم قلب پرستیده ام.»..........

«ما يده های زمینی»
 «آندره ژید»</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;..ناتاناییل! آنگاه که کتابم را خواندی به دورش افکن و بیرون رو.دلم میخواهد که این کتاب شوق خروج را در تو برانگیزد-خروج از هرجا که باشد،از شهرت،از خانواده ات،از اتاقت،از اندیشه ات&#8230;<br />
تردید بر سر دوراهیها،تمامی عمر ما را به سرگشتگی دچار ساخته.چه بگویمت؟چون بیندیشی،هر انتخابی هولناک است،ونیز حریتی که انسان را به هیچ وظیفه ای راهبری نکند.-این راه را باید در سرزمینی انتخاب کرد که از هیچ سو شناخته نیست،و در آن هر کس کشفی میکند،ونیک متذکر باش که همان کشف را جز برای خویشتن نمیکند،&#8230;بطریقی که مشکوک ترین آثار در ناشناس ترین نقاط آفریقا کمتر از آن مشکوک است&#8230;<br />
تو آن مجاهدتی را که ما برای علاقه یافتن بحیات باید بکار بندیم هرگز درنخواهی یافت.اما اکنون که زندگی ما را بخود علاقمند ساخته،علاقه ما به حیات همچون علاقه به هر چیز دیگر با دلباختگی خواهد بود&#8230;<br />
-اندیشه «لیاقت» را در خود از میان بردن ،این است مانع بزرگ روح.<br />
بهرکجا بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمیتوانی کرد.منالک میگفت :خدا همان است که ّپیش روی ماست.<br />
ناتاناییل، ای کاش «اهمیت » در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری.<br />
هر معرفت «واضحی » که تو در وجود خود داری،تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند.چرا اینقدر برای آن ارزش قايلی؟<br />
در امیال نفعی موجود است و نیز در اشباع امیال.زیرا که میل از اشباع<br />
افزایش یافته است.زیرا ،حقیقت را میگویم ،ناتاناییل،هر آرزویی بیش از تصاحب مورد آرزو مرا مستغنی ساخته است.علاقه هیچوقت،ناتاناییل،-عشق.<br />
باید عمل کرد بی آنکه «حکمی» در خوب و بد اعمال کرد.و باید دوست داشت و اضطرابی به خود راه نداد که خوب است یا بد.<br />
ناتاناییل ،من شوق را به تو خواهم آموخت.اندوه ،چیزی جز شور و حرارتی فرو افتاده نیست.اعمال ما به ما وابسته است ؛همچنانکه درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ،ما را میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است.ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید،&#8230;برای من «خواندن» اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست؛میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.<br />
ای زیبایی عاشقانه زمین، گلر یزان ظاهر تو بس عالی است!<br />
ای منظره ها که میل و آرزوی من در شما نفوذ یافته! ای سرزمین های دلباز، که جستجوی من گرد شما میگردد ؛ گذرگاه های پاپیروس که بر روی آب بسته اید،نی ها ی خم شده بر روی رود،مدخل فضاهای بیدرخت جنگل؛ظهور جلگه از شکاف شاخ وبرگ ها و ظهور و وعده بیکران.<br />
مسلمأ ، میخواستم هر خنده ای را که بر لبی میبینم ببوسم و هر خونی را که بر گونه ای و هر اشکی را که در چشمی میبینم بنوشم.و به گوشت هر میوه ای که شاخه ای بسویم دراز میکند دندان فرو برم.<br />
در هر مسافر خانه ای نوعی گرسنگی بسراغم میآید؛و در برابر هر چشمه ای عطشی-عطشی خاص در برابر هر یک&#8230;.<br />
«اینهمه به من نگویید که خوشبختی خود را مرهون حوادثم.مسلمأ پیش آمدها با من همراهی کرده اند، ولی من آنها را بکار نگرقته ام.<br />
گمان مبرید خوشبختی من بدستیاری غنا فراهم شده است&#8230;.<br />
خوشبختی من از سر شور و حرارت است.<br />
روزهایی را بخاطر دارم که فقط تکرار دو و دو باز هم میشود چهار &#8211; و یا<br />
تنها دیدن دستم که بر روی میز بود ، &#8211; مرا سرشار از سعادتی «کامل» و ازلی میساخت.من بی اندک تفاوتی یا تمییزی همه چیز را از صمیم قلب پرستیده ام.»&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>«ما يده های زمینی»<br />
 «آندره ژید»</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
