كم كم داشت خيلي چيزها از يادم ميرفت، ولي خوب هميشه يكي هست كه به يادت بياره، هر چند بيشتر اوقات جدي نمگيري و سرت مشغول كارهاي روزمره است.
و مهمترين چيز: تو هر مكاني و تو هر شرايطي كه هستي يادت نره كه چي بودي از كجا اومدي، آرزوهاي بزرگ داشته باش ولي دور ورت نداره، جو نگيردت.
خوب…؟
منظورم زندگي طبقاتيه كه يه جورايي هميشه همراهمونه، البته بيشتر منظورم ما جهان سومي هاست و به ويژه ما ايراني ها با سابقه بيش از 2500 سال شاهنشاهي.
اين يعني اينكه يا بايد جز طبقات بالاي اجتماعي باشي يا اينكه به كلي از گذشته خودت بكني و حتي زبون مادريت يادت بره و يه زندگي جديد رو شروع كني.
بلكه بتوني از شرايط عادلانه براي زندگي، براي حق انتخاب كردن يا شدن و براي خيلي چيزها كه تو طبقه اي كه خيلي از ما ها شاملش ميشيم به طور پيش فرض وجود نداره، برخوردار بشي.
البته شايد چيزي وجود نداره كه از ما گرفته شده باشه يا ما را از برخورداريش منع كرده باشن، در واقع مشكل خود ما هستيم اين خودمونيم كه به خاطر طبقه اي كه درش رشد كرديم اين قابليت و ظرفيت رو نداريم كه پذيراي خيلي از حقوق باشيم، چه بسا اگر ما هم به همون حقوق ميرسيديم دنيا جاي بسيار بدتري براي زندگي كردن بود، مطمئنن دادن بعضي از حقوق به اونهايي كه ظرفيتش رو ندارن ممكنه بسيار بدتر از داشتن يك جامعه طبقاتي باشه.
آيا من(ما) محكومم به شرايطي كه طبقه اي كه درش رشد كردم بهم تحميل كرده تن بدم؟ آيا بايد لقمه اندازه دهنم وردارم؟ نبايد آرزوهاي بزرگ داشته باشم؟ نبايد دنيا رو براي ديگران جاي بدتري كنم؟
فكر كنم… يعني خيلي ها ميگن كه مشكل خودشناسيه، شايد وقتي خودم رو بهتر شناختم ديگه دست از اين خيالهاي خام ور دارم، به شرايطي كه توش هستم قانع باشم و سعي كنم از زندگي لذت ببرم و خودم رو همونجوري كه هستم بپذيرم نه اونجوري كه دلم ميخواد.
يكي ميگفت آدم هاي پولدار و ثروتمند راحت تر با شرايط خارج از كشور خودشون رو وقف ميدن، من حالا ميفهمم، چون اونها در واقع خيلي شرايط براشون تغيير نميكنه به حقوقي كه هميشه داشتن ميرسن ولي براي كسي مثل من كه با توجه به شرايط طبقه اي كه درش زندگي كردم اين حقوق بيشتر از ظرفيت تربيتيه منه و برام كاملا خطرناك، اين يعني همون توسعه نا متوازن، ممكنه اول خيلي به نظر خوب بياد ولي به تدريج عوارض خودش رو نشون ميده.
اينكه چه بايد كرد واقعا برام شده يه سوال بي جواب، كسي اگه ميدونه ممنون ميشم…
در نهايت بايد بگم همه اين حرفها از ذهن من موقعي كه ناراحت بوده تراوش كرده و احتمالا منفي گرايي و نا اميدي تاثير خودش رو تو منطق متن گذاشته هر چند من سعي كردم تا جايي كه ميتونم حواسم باشه ولي خوب ديگه …
احتمالا فردايي كه حالم بهتر بشه همه اينها هم برام بي معني میشه، انسان موجودي ميشه با توانايي هاي بدون مرز كه هيچ چيز نميتونه محدودش كنه و خیلی چیزهای دیگه، هر چند من هميشه معتقد بودم حتي در اين صورت هم اون “طبقه” بالاخره يك جايي خودش رو نشون ميده و تاثير خودش رو ميذاره…
این سرنوشت محتوم ما نیست اما با احتمال بسیار زیاد سرنوشت پیش فرض ماست.





…..ناتاناییل! آنگاه که کتابم را خواندی به دورش افکن و بیرون رو.دلم میخواهد که این کتاب شوق خروج را در تو برانگیزد-خروج از هرجا که باشد،از شهرت،از خانواده ات،از اتاقت،از اندیشه ات…
تردید بر سر دوراهیها،تمامی عمر ما را به سرگشتگی دچار ساخته.چه بگویمت؟چون بیندیشی،هر انتخابی هولناک است،ونیز حریتی که انسان را به هیچ وظیفه ای راهبری نکند.-این راه را باید در سرزمینی انتخاب کرد که از هیچ سو شناخته نیست،و در آن هر کس کشفی میکند،ونیک متذکر باش که همان کشف را جز برای خویشتن نمیکند،…بطریقی که مشکوک ترین آثار در ناشناس ترین نقاط آفریقا کمتر از آن مشکوک است…
تو آن مجاهدتی را که ما برای علاقه یافتن بحیات باید بکار بندیم هرگز درنخواهی یافت.اما اکنون که زندگی ما را بخود علاقمند ساخته،علاقه ما به حیات همچون علاقه به هر چیز دیگر با دلباختگی خواهد بود…
-اندیشه «لیاقت» را در خود از میان بردن ،این است مانع بزرگ روح.
بهرکجا بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمیتوانی کرد.منالک میگفت :خدا همان است که ّپیش روی ماست.
ناتاناییل، ای کاش «اهمیت » در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری.
هر معرفت «واضحی » که تو در وجود خود داری،تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند.چرا اینقدر برای آن ارزش قايلی؟
در امیال نفعی موجود است و نیز در اشباع امیال.زیرا که میل از اشباع
افزایش یافته است.زیرا ،حقیقت را میگویم ،ناتاناییل،هر آرزویی بیش از تصاحب مورد آرزو مرا مستغنی ساخته است.علاقه هیچوقت،ناتاناییل،-عشق.
باید عمل کرد بی آنکه «حکمی» در خوب و بد اعمال کرد.و باید دوست داشت و اضطرابی به خود راه نداد که خوب است یا بد.
ناتاناییل ،من شوق را به تو خواهم آموخت.اندوه ،چیزی جز شور و حرارتی فرو افتاده نیست.اعمال ما به ما وابسته است ؛همچنانکه درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ،ما را میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است.ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید،…برای من «خواندن» اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست؛میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.
ای زیبایی عاشقانه زمین، گلر یزان ظاهر تو بس عالی است!
ای منظره ها که میل و آرزوی من در شما نفوذ یافته! ای سرزمین های دلباز، که جستجوی من گرد شما میگردد ؛ گذرگاه های پاپیروس که بر روی آب بسته اید،نی ها ی خم شده بر روی رود،مدخل فضاهای بیدرخت جنگل؛ظهور جلگه از شکاف شاخ وبرگ ها و ظهور و وعده بیکران.
مسلمأ ، میخواستم هر خنده ای را که بر لبی میبینم ببوسم و هر خونی را که بر گونه ای و هر اشکی را که در چشمی میبینم بنوشم.و به گوشت هر میوه ای که شاخه ای بسویم دراز میکند دندان فرو برم.
در هر مسافر خانه ای نوعی گرسنگی بسراغم میآید؛و در برابر هر چشمه ای عطشی-عطشی خاص در برابر هر یک….
«اینهمه به من نگویید که خوشبختی خود را مرهون حوادثم.مسلمأ پیش آمدها با من همراهی کرده اند، ولی من آنها را بکار نگرقته ام.
گمان مبرید خوشبختی من بدستیاری غنا فراهم شده است….
خوشبختی من از سر شور و حرارت است.
روزهایی را بخاطر دارم که فقط تکرار دو و دو باز هم میشود چهار – و یا
تنها دیدن دستم که بر روی میز بود ، – مرا سرشار از سعادتی «کامل» و ازلی میساخت.من بی اندک تفاوتی یا تمییزی همه چیز را از صمیم قلب پرستیده ام.»……….
«ما يده های زمینی»
«آندره ژید»