وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق [...]
Archive for سپتامبر, 2007
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
ارسالشده در پندار در دوشنبه 24 سپتامبر 2007 | 1 دیدگاه »




