خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ می, 2007

روزگار

Past
The Past position in the reading refers to recent events and challenges that just took place, things that lead up to the present situation, and your role in them.
Page of Swords
Frequently, the Page of Swords refers to you, or someone who strongly influenced your life in the situation in question, but does not have to [...]

نوشته را کامل بخوانید »

شك

من نميدونم بايد از خدا بترسم يا نه ؟ بايد بهش توكل كنم يا نه؟ بايد بهش اميدوار باشم يا نه؟ بايد بهش فكر بكنم يا نه؟
بعضى موقع به نظر مياد: اين فقط آدم هاى ضعيف هستند كه به ياد خدا ميافتند؛
و اگر خدايى وجود داشته باشه؛ آيا براى كسى پارتى بازى ميكنه؟ آيا بى [...]

نوشته را کامل بخوانید »

معجزه هاگ

چند سال پيش وقتى 15 سالم بود، با بابا مامان و يكى از فاميلامون رفتيم خونشون تو مهرشهر كرج، وقتى رسيديم دم در خونه پسرش اومد در را باز كرد، باباش رو كه ديد، همديگر رو بغل كردند و روبوسى كردند.
نميدونيد چه احساسى بهم دست داد، من از بچگى رابطه ام با پدر مادرم خوب [...]

نوشته را کامل بخوانید »

همونى كه نا اميد نميشه

امروز تو دنياى بى نهايت كوچيك خودم يا شايد بى نهايت بزرگ خودم يه چيزى دارم كه ماله خودم هيچكى نداره، هيچكى اينى كه تو قلب من رو نداره، من عاشقتم، دوستت دارم و چقدر قشنگه، چقدر غير قابل تحمله، ميخواد از پوست آدم بزنه بيرون، ميخواد داد بكشه،
اين دنياى بى نهايت من، من بى [...]

نوشته را کامل بخوانید »

Negative entropy

دوستان،
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل – كجا دانند حال ما سبكبالان ساحلها
عزيزم،
من رو دوست دارى؟ با من بيشتر صحبت ميكنى؟ آفتابه بيارم؟ با من بمون، باشه؟ خواهش ميكنم.
بهم هميشه راست بگو حتى اگه ناراحت بشم. از من نااميد نشو. بزار با هم دوست باشيم نه فقط يه آشنا.
من ميخوام بزرگ شم [...]

نوشته را کامل بخوانید »

امشب

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی – چه خیال​ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن – که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
 

نوشته را کامل بخوانید »

مردان 23 ساله و بچه هاى 27 ساله

و من ديدمش، از اون كه فكر ميكردم خيلى بيشتر بود، خيلى خيلى بيشتر، من ظرفيتش رو نداشتم،
اون يه آدم كه زندگيش رو گرفته دست خودش، يه آدم كه به زندگى دستور ميده، اون يه آدم كه به خودش كاملا مسلطه، اون همونى كه وجودش سالمه، اون همونى كه شاد، اون همونى كه ميرقصه، اون [...]

نوشته را کامل بخوانید »

Rehabilitated

MAN:
Your file says you’ve served forty years of a life sentence. You feel you’ve been rehabilitated?
Red doesn’t answer. Just stares off. Seconds tick by. The parole board exchanges glances. Somebody clears his throat.
MAN:
Shall I repeat the question?
RED :
I heard you. Rehabilitated. Let’s see now. You know, come to think of it, I have no idea [...]

نوشته را کامل بخوانید »

Drawback

به اين ميگن عقب نشينى؟ …
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم  -  چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی​تابم  -  به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم  -  ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست [...]

نوشته را کامل بخوانید »