يک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشری ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانی را میبلعيد. آن تصوير يک چنين چيزی بود:
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت میدهند. بی اين که بجوندش. بعد [...]
بایگانیِ آوریل, 2007
مار بوآ
ارسالشده در گفتار در جمعه 20 آوریل 2007 | ۱ دیدگاه »
Fear factor
ارسالشده در پندار در شنبه 14 آوریل 2007 | ۱ دیدگاه »
فكر كن وقتى ميفهمى 25 سال اشتباه زندگى كردى و همه چيز رو اشتباه تجربه كردى چه حالى بهت دست ميده؟
اول حسابى شكه ميشى كه مگه ممكنه اين همه مدت آدم مسير رو اشتباه بره و نفهمه، خيلى باور كردنش سخته، ولى بعد كه فكر ميكنى ميبينى خيلى ها هستن كه شرايطشون از تو بد [...]
I never forget
ارسالشده در کردار, گفتار در جمعه 13 آوریل 2007 | بیان دیدگاه »
Please understand it is nothing to do with you, I am so tired that I had almost 2 accidents and I got cought by the police last night.
He did not charge me he said go home to bed, you are very tired;
I cried all the way home, there was one, one a police man not [...]
Spiritless
ارسالشده در پندار در جمعه 13 آوریل 2007 | بیان دیدگاه »
دل بى روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پيراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بيگانه ات را دوست دارم
غرور سركش ديوانه ات را دوست دارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهارى و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه كنارم بودنت را دوست دارم
تماشايى تو هستى ديدنت را دوست دارم
پس از [...]
Lonely universe
ارسالشده در گفتار در چهارشنبه 4 آوریل 2007 | بیان دیدگاه »
بابا هميشه زمزمه ميكرد:
اى واى بر اسيرى كه از ياد رفته باشد – در دام مانده باشد صياد رفته باشد
اخوان ثالث گفته:
گاه مى انديشم…
خبر مرگ مرا با تو چه كس مى گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا مى شنوى، روى تو را كاشكى ميديدم.
شانه بالا زدنت را بى قيد، و تكان دادن دست كه مهم [...]




