دوشنبه 13 جولای 2009 بدست Azad
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان ِ باز بستهست
در ِ تنگ ِ قفس بازست و افسوس
که بال ِ مرغ ِ آوازم شکستهست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
یال ِ ناشناسی آشنا رنگ
گهی میسوزدم گه مینوازد
گهی در خاطرم ميجوشد این وهم
ز رنگ آمیزی ِ غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین ِ اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو میپیچیدم در سینهی تنگ
چو فریاد ِ یکی دیوانهي گنگ
که میکوبد سر ِ شوریده بر سنگ
سر شکی تلخ و شور از چشمه ی دل
نهان در سینه میجوشد شب و روز
چنان مار ِ گرفتاری که ریزد
شرنگ ِ خشمش از نیش ِ جگر سوز
پریشان سایهای آشفته آهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روح ِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون ِ سینهام دردیست خون بار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود …
نمی دانم چه میخواهم بگویم
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
شنبه 13 ژوئن 2009 بدست Azad
احتمالا تنها شباهت ایران با نیوزیلند اینه که تعداد گوسفندها بیشتر از تعداد آدمهاست…

ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
جمعه 12 ژوئن 2009 بدست Azad
خیلی ها به موسوی رای دادند …
من در آکلند در نیوزیلند رای دادم، به ما گفتند فقط اسم نامزد مورد نظرمون رو بنویسیم و لازم نیست که شماره نامزد رو در برگه رای گیری مشخص کنیم.
این عمل قانونی بوده؟
ارسال شده در گفتار | 3 Comments »
پنجشنبه 1 ژانویه 2009 بدست Azad
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
سه شنبه 1 جولای 2008 بدست Azad
From: Granada Coder, C#, Sql Server Blog: Software Quote
The conversation context: A VB6 developer moving to C# and posed the question “Where is the Resume Next in C#?”.
Here was the reply:
My VB.NET suggestions:
Exception Handling? (formally know as ErrorHandling)
Take the vb6 mentality of exception handling and do the 4 following things:
1. Put it in a brown paper bag.
2. Take it to someone’s house you don’t like.
3. Set it on fire.
4. Run away from it as fast as you can.
Honest ha !?
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
یکشنبه 8 ژوئن 2008 بدست Azad
نهان گشت آیین فرزانگان پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد،جادویی ارجمند نهان راستی،آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز ز نیکی نبودی سخن جز به راز
ندانست خود جز بد آموختن جز از کشتن و غارت و سوختن
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
جمعه 6 ژوئن 2008 بدست Azad
داشتم با يه انگليسي صحبت ميكردم- كلي حرف زديم انگليسي ها معمولا يه حس طنز قوي و زيركانه تو صحبت هاشون هست و اصولا آدمهاي خوش صحبت و با مزه اي هستند.
اني وي ! من بهش گفتم تو ايران مردم خيلي خاطرات خوش از انگليسي ها دارند! و يكي از اون داستانهاي آموزنده كه در مورد انگليسي ها تعريف ميكنند رو براش گفتم- كه:
اگه يه سيلي به يه روس – آمريكايي و انگليسي بزني روس با لبخند طرف ديگر صورتش رو نشون ميده – آمريكايي جوابت رو با يه سيلي ميده ولي انگليسيه فقط بهت يه لبخند ميزنه و ميره اما يه سال بعد تو توي يه تصادف رانندگي ميميري!
شاید داستان خيلي جالبي نبود ولی جوابي كه اون داد خيلي جالب بود:
Oh! Karma!
حالا هر جور دوست دارين فكر كنين !!
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
چهار شنبه 4 ژوئن 2008 بدست Azad
I was born under lucky star,
Beleive me !
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
جمعه 25 آوریل 2008 بدست Azad
Even after all these years, the Sun never says to the Earth
“You owe Me.”
Look what happens with a Love like that,
It lights the whole sky.
Hafez

ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »
سه شنبه 15 آوریل 2008 بدست Azad
The gunfire around us makes it hard to hear, But the human voice is different from other sounds.
It can be heard over noises that bury everything else, Even when it’s not shouting, Even when it’s just a whisper, Even the lowest whisper can be heard – - over armies…
when it’s telling the truth.
ارسال شده در گفتار | بیان دیدگاه »